بیا ای دل کمی وارونه گردیم برای هم بیا دیوونه گردیم
شب یلدا شده نزدیک ای دوست برای هم بیا هندونه گردیم

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 23:58  توسط
|
در اوج مردانگی باید که زنانه زیست!
باید که آبستن شد
ذره ذره درد را چشید
پس آنگاه
در پی قابله بود!
من اما سترونم هنوز
هر دانه نوری در خاک من میمیرد.
تو ای ندانم
شبی همبستر نورم کن - آبستن عشق -
پس آنگاه قابله ام باش
که به دستان اساطیری تو
متولد شود از من،
من ِ من .
+
نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 13:42  توسط
|
ما نپژمردیم
ما یک قطره اتفاقیم که بی وقفه میچکیم
گهی چون اشک
گهی باران
گهی چون خون عیاران.
ما نپژمردیم
مارا چه باک از باد پاییزی که باغ بی بهاریم
نه سرسبزیم
نه گل داریم
نه بر دل خاک وخل داریم.
ما نپژمردیم
چرا باید بترسیم از نگاه مرگ افسونگر که ما
که ما هیچیم
که ما پوچیم
که ما پابند این کوچیم.
تقدیم به سبزقامتان ایران سبز
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 9:50  توسط
|
یک دو ..... چهار!
میگذرم از سه ، که آن اتفاق است:
دست در دست هم
به پریدن
به انتها رسیدیم ،
یک دو سه
تو بر جای و من
معلق میان زندگی.
راستی چرا نپریدی؟
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 11:26  توسط
|
گاهی قلم،زبان دل می شود.
آدما دو دسته ان،بعضیاشون می دونن،بعضیاشون نمیدونن...(چی رو؟)
از دسته دوم شروع می کنم.دسته دوم،دسته ایه که توش راحتی،هرکار بخوای میکنی،تنها چیزی که اهمییت داره(تو)یی،میتونی با خیال راحت بگی (من)،فقط (من)،مال من،خدای من،بهشت من،جهنم من،احساس من،زن من،شوهر من،بچه من،این من،اون من،و...اصلا تمومی نداره،میتونی به آخر هرچی که میخوای بگی و یا حتی فکرشو بکنی ،یه (من)اضافه کنی،هرچی که تونستی تهش یه (من)اضافه کنی،میشه مال تو و اهمییت پیدا میکنه و هر چیزی که نشد بهش(من)اضافه کنی بی اهمیته ومیتونی لهش کنی.حتی اگه درد ورنج باشه ، اونی که مال توِ،خیلی بزرگتر و مهمتر از مال دیگرانه...!
می بینی چه باحاله،اولویت تمام هستی با تو،یعنی(من)...!
اون یکی دسته اما یه کم پیچیده تره،خودمم درست تقسیم بندیشو نمیدونم ،اما سعی میکنم یه چیزهایی بنویسم،آخه اونی که مینویسه منم،(من)!
تو این دسته چندتا تقسیم بندیه دیگه هم داریم: کسانی که میدونن اما به روی خودشون نمیارن وترجیح میدن توی تقسیم بندیه اولیه جزء کسانی محسوب بشن که نمیدونن،جالبه؟!میدونن اما منافعشون ایجاب میکنه که ندونن.
دسته دوم این گروه کسانی هستن که میدونن وبه همه میگن که میدونن،با قدرت و گردن افراشته و رگ قلمبه فریاد میزنن که ایهاالناس (من)میدونم،این شمایید که نمی دونید.
داره طولانی میشه اما جالبه،ارزش سیاه کردن کاغذ و داره...
دسته بعدی بازم کسانی هستن که میدونن،اتفاقا از دیگران هم مخفی میکنن که میدونن،و سعی میکنن از چیزی که میدونن استفاده کنن،هرچی باشه این چیزی که میدونن مثل یه راز مهمه که نباید فاش بشه و به گوش نامحرم برسه.
دسته بعدی کسانی هستن که میدونن اما خودشون هم نمیدونن که میدونن!خودمم دارم گیج میشم،درسته،اینا کسانی هستن که نمیدونن که میدونن!یعنی نه میدونن ،نه نمیدونن، نه نمیدونن که نمیدونن، نه میدونن که نمیدونن ،نه میدونن وخودشونو به کوچه علی چپ زدن ،نه میدونن وفریاد میزنن که میدونن، ونه میدونن واز دونستشون رازی درست کردن.
نخندید اینا چرت وپرت نیست به خدا،گریه هم نکنید که اینا هزیون نیست ومنم دیوونه نشدم،من چیز زیادی حالیم نیست،اما دیگه اینقدر میدونم که جزء دسته آخر نیستم که نمیدونن که میدونن.آخه ایندسته ،درسته دسته آخره،ولی باشکوه ترین دسته اس،آدمای بزرگی باید توی این دسته باشن،آدمایی که هارمونی وهماهنگی عظیمی با طبیعت دارن،آدمایی که دیگه آدم نیستن،بلکه انسان ویا چیزی فراتر از اون شدن! کسانی که با ندونستن اینکه میدونن،درعین اینکه به بهترین نحو زندگی میکنن، دچار هیچ تضاد و فروپاشی و سردرگمی و گناهی نمیشن.
آدمای این دسته مثل بچه ها پاکن، مثل پیرها عاقلن، مثل زنها زیبا و مثل مردها محکم وخشنن، مثل آب آبی و مثل آتیش سرخن،بلندن مثل آسمون وافتاده مثل زمین، مثل...،مثل هیچ کس نیستن.
چی میخواستم بنویسم وچی شد، مسخره اس، حتی نمیدونم جزء کدوم دسته ام، اونم دسته بندیهای خودم!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 12:22  توسط
|
ما همه شنیدیم که حقیقت تلخه ، اما شنیدن کی بود مانند دیدن؟!
ما آدما فکر می کنیم که هر چیزی رو که شنیدیم واقعا فهمیدیم، اما واقعیت اینه که اغلب شنیدیم و فقط مثل بز اخوش(امیدوارم املاش درست باشه) سر تکون دادیم!
البته این چندان بد هم نیست، آخه اگه پی به همه ی حقیقت اطرافمون ببریم، دیوونه می شیم.
ما فقط شنیدیم که می گن هرکی به فکر خودشه اما درک نکردیم که یعنی چی؟!
ما فقط شنیدیم که حقیقت تلخه اما نمیدونیم چرا؟!
ما فقط شنیدیم که زندگی یه آزمایشه اما نمی دونیم یعنی چی؟!
اسم عشقو شنیدیم اما هرگز عاشق نشدیم!
از خدا خیلی شنیدیم اما هرگز حسّش نکردیم!
صداقت و بخشش و سخاوت و انسانیت رو نفهمیدیم!
زندگی می کنیم چون زنده ایم، اما هیچ وقت زندگی رو درک نکردیم!
هر سال از بهار و عید و تازه شدن گفتیم اما چیزی تو دلمون جوونه نزد!
حرف زدیم اما ارزش کلام رو نفهمیدیم!
سکوت کردیم اما به گنج سکوت پی نبردیم!
خندیدیم اما نه از ته دل!
گریه کردیم اما نه از سر سوز!
بچگیمون نا تموم موند!
جوون بودیم و جوونی نکردیم!
پیر شدیم و معنای سفیدی موهامون رو نفهمیدیم!
قرآن خوندیم، انجیل ورق زدیم،تورات و زبور برامون نازل شد،
محّمد و موسی و عیسی و ابراهیم و اسماعیل و بودا و هزاران پیک اومدن اما ما باز موندیم سرگردون بین حیوون و آدم و انسان!
ما مثل حیوونا از پدر و مادری زاده شدیم که بیشتر از شهوت دلیلی برای زادن ما نداشتن،
ولابد یه روزم ما به همین دلیل باعث به دنیا اومدن یه موجود دیگه میشیم!
ما فکرمی کنیم می بینیم اما نمی بینیم!
فکر می کنیم می شنویم اما نمی شنویم!
ما اصلا عادت کردیم که همش فکر کنیم،
اینقدر فکر کنیم تا امر بهمون مشتبه بشه که واقعا می دونیم!
آخه دونستن اینکه هیچی نمی دونیم، دردناکه،
مثل خوره از درون می خوردت،
پس برای خورده نشدن شروع کردیم به خوردن،
شدیم یه هیولا که فقط یه کار بلده،
خوردن و بلعیدن وتصاحب کردن و بزرگتر شدن!
بلعیدن طبیعت و آدمها و رابطه ها و...
دلمون می خواد همه چیز رو ببلعیم و هضم ودفع کنیم،
این شاید بهترین تصویر ما آدما باشه:
هیولایی که همه چیز رو می بلعه و بزرگ و بزرگتر (!) می شه و به جاش یه مشت تاپاله تحویل میده...!
با احترام به اندک افرادی که اینگونه نیستند.
+
نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 12:32  توسط
|
همیشه عشق میرود ز یاد
مثل ترکه های تر مثل مشق شب
مثل یک شکم پر از گرسنگی
حین انتظار یا که لرز و تب
همیشه عشق میرود زیاد
مثل یک سوال و حسرت جواب
مثل زخم پای تشنه ای
که میرود دوان پی سراب
همیشه عشق میرود ز یاد
مثل رفتگان زیر خاک
مثل خانه ای که سالهاست
مانده بی نشان و بی پلاک
همیشه عشق میرود ز یاد
مثل بوی شرم و عطر کودکی
مثل پاکی و صفا و سادگی
حین اشک و خنده های زورکی
همیشه عشق میرود ز یاد
مثل اسم و رسم همکلاسی قدیم
مثل لحظه های عزلت و فراق
آن زمان که شادمانه با همیم
همیشه عشق میرود ز یاد
مثل مرگ که از یاد برده ایم
همیشه عشق میرود ز یاد
مثل آن قسم که خورده ایم.
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 12:39  توسط
|